خرید بک لینک
خوب، از هر کسی که میشنوم، همه از سفید شدن موهاشون، از بالا رفتن سنشون، از چروک های روی صورتشون بدشون میاد!!با بوتاکس و رنگ و غیره و غیره میخوان یه جوری بپوشوننشون!!!اخیرا یه دونه موی سفید دارم، ناراحت نیستم ...یه جورایی هم خوشحالم ... حتما یه چیزی بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 15:56

و من دستم را به دستش سپردم ولی قلبم همچنان در بدن خودم میتپد و سرم مملو از شک ها و تردیدهاست.و مشاوره میروم و میگوید دست نگه دار جان برادر، که هیچ یک مناسب تو نیستند و نمیداند چه سخت است این پاییز را هم انتظار کشیدن ...و وضعیت کنونی خوب است و من ماندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 15:56

درست لحظه ای که عصبانی یا ناراحت یا هر کوفت دیگه ای میشید ...
میبینید، زبونی که بلدید، کلماتی که میدونید، چقدر قاصره !!!
بار عظیمی بر قلبم میشینه در این جور موارد که نمیتونم از زیرش در برم!!

#vague_feelings
بعدا.نوشت: اگه ادم ساعت 12:23 بامداد نیاز داشته باشه فریاد بزنه، بلللللللللللللند از ته دل، باید چیکار کنه :-؟ :(

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 15:56

اول صبح مریم میرزاخانی و برای فهمیدن دم غروب باید یه سری چیز ها رو ازتابستون بعد کنکور تا به اینجا بازگو کنم:خب، همونطور که میدونید من و خانوادم تابستون بعد کنکور رفتیم تبریز و اونقدر برخوردشون به نظرم خوب اومد و شهرشون هم همینطور،که من خیلی به تبریزی ها و تبریز علاقه مند شدم، در حدی که میخواستم دانشگاه تبریز رو بزنم بعد از اون وارد دانشگاه که شدم، ترم اول سر کلاس زبانمون یه پسری بود که فهمیدم تبرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

i was not try this hard to be in an ordinary situation

نه اونقد تو درسام خوبم که بتونم کار کنم و مستقل شم ...

نه اونقد سازگار، که بتونم با اطرافیانم کنار بیام ...

i should do sth ... even bad ...i'm not a tree...

#thisSummer'sGoaHurtLikeAMotherFu.ck.er
#I'mOnlyACrackInThisCastleOfGlass:]
#chesterBeington
#respect

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

طی اتفاقاتی فهمیدم ترجیح میدم به جای مسافرت خانوادگی برم به مدرسه تابستانه

دیروز فرماشو فرستادم، میدونم خیلی دیر بود ولی باید میفرستادم ...
تا امروز صب جوابی نگرفته بودم ...
به مدیرای اجرایی ایمیل زدم، دکتر فتوحی ظهری گفت پیگیری میکنه ... اما اونم هنوز خبری نداده ...

آخرین قطار امروز ساعت 10 شب حرکت میکنه ...(هر چند در واقع بچه ها امروز خودشون باید میرفتن زنجان)
امیدوارم تا ساعت 20:30 جواب بدن ... امیدوارم

Ba'dan.nevesht: goftan zarfiat por shode o ghabul nakardan. :(

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

اغاز میکنیم با لعنتی به درس فرایند جز اون بقیه چیز ها روبه راههنسبتا روبه راهه ... اینو نگم چی بگم :)) همش که نمیشه غر زددیگه اینکه کار گروهی خیلی خوبه قشنگ ترم های قبل به فنا بودیم ما سی اسی ها دیگه اینکه اومده بودم تهران، ولی فردا باید برگردم دلم میخواست بیشتر بمونم بچه هارو ندیدم همشونو هر چقد به دور و برم نگاه میکنم میبینم که واقعا پیش اون 4 نفره که 90 درصد خودممدلم میخواد کلا پیش اونا باشم بقادامه مطلب

برچسب: همینجوری, نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

هممممممخُب، اینجانب تقریبا از زمانی که یادم میاد، دلم میخواست برم خارج کشور هیچ افکار دقیق و منظمی در این باره نداشتم ...با خودم میگفتم درسام خوبه، درس میخونم ... اگه نشد پولدار میشم و میرم ... اگه نشد فقط از مرز یه جوری رد میشم و اونور با ساده ترین کارها گزران زندگی میکنم=)))) ...اینکه چطوری از مرز برم هم خودش یک کتاب هزار و یک شب میشه :))خلاصه به خودم مطمئن مطمئن بودم؛ تنها مانع زمان بود که باادامه مطلب

برچسب: نزدیک, نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

امروز، در تاریخ 6 شهریور، در حالی که فقط 19 روز به شروع ترم جدیدم مونده، رسما تابستون من آغاز میشه.جالبی قضیه اینه که ترم تابستون هم نداشتم :/جالب ترش اینه که با اینکه وضع این ترمم رو دیدم، بازم حریصم که ترم آینده یه برنامه ی مشابهی بچینم :/اره خلااااااصه ...حالا موندم چجوری تابستونو بترکونم ... احتمالا خودمو تو کتابای غیر درسی خفه کنم ...و سعی کنم برنامه ی خوندن زبانمو منظم کنم ...و یکی دو تا رقادامه مطلب

برچسب: تابستان, نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

همه چیز از همان هفتم شروع شد.چند نفری دور و برم میگفتن امروز هفتمه و عجب روز خاصیه و غیره و غیره، من باور نمیکردم !! ما که بعد از سال ها بومی گرفته بودیم و بی صبرانه در انتظار صبح بودیم تا رنگی بر آن بزنیم و عقده ها را خالی کنیم و تابستان را بترکانیم ...اما ای داد بیداد که شبش پریود شده بودیم و صبح به جای آن همه حس خوب و علاقه، فقط درد و خون نصیب ما شد.ولی ما که دیدیم فرصتی برای زندگی ایده ال نداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

دوم ابتدایی بودم که با اولین پسری که جزو اقواممون نبود، ملاقات کردم و با هم آشنا شدیم ...همسایه ی اقاجونم اینا بودن ... چون همسن بودیم و به یه مدرسه هم میرفتیم خیلی زود و حسسسسااااابی صمیمی شدیم ...اونروز ها و اون سا ... سر و تهمون رو که میزدن پیش هم بودیم :) روز ها گذشت و گذشت و وقتی آقاجونم اینا از اون خونه ها رفتن، ارتباط ما هم کمتر شد ...فک کنم سومم بودیم که اون یه عطرشو داد و منم یه عطرمو ..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش فدایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 0:45

صفحه بندی