و برای فهمیدن دم غروب باید یه سری چیز ها رو ازتابستون بعد کنکور تا به اینجا بازگو کنم:
خب، همونطور که میدونید من و خانوادم تابستون بعد کنکور رفتیم تبریز و اونقدر برخوردشون به نظرم خوب اومد و شهرشون هم همینطور،که من خیلی به تبریزی ها و تبریز علاقه مند شدم، در حدی که میخواستم دانشگاه تبریز رو بزنم
بعد از اون وارد دانشگاه که شدم، ترم اول سر کلاس زبانمون یه پسری بود که فهمیدم تبریزیه و خیلی ساکت بود و همیشه زودی بعد کلاس بدون اینکه با کسی باشه میرفت و ...
بدین ترتیب اون پسر تو ذهن من یه جایی پیدا کرد.
این موضوع کمرنگ میشد و عوضش موضوع اینکه من پسر قد بلند خیلی دوس دارم، جوک روز بین من و دوستام شده بود. طوری که هر وقت پسر قد بلندی میدیدیم کلی چرت و پرت شروع میشد که الناز شوهرت پیدا شد و منم کلی ادا در میاوردم که وای چه خوبه و من مردم و این کارا
تا اینکه این اواخر، ترم 5 و 6 دوباره انگار پسره ظاهر شد و تو دانشگاه زیاد میدیمش، منم اینقد ادا در میاوردم که وای این پسره هم تبریزیه هم قد بلنده و دوسش دارم در حالی که حتی اسمشو هم نمیدونستم و هر بار که اینو میدیدم از اول تا اخرش زل میزدم بهش.
از همه ی افکارم در مورد این پسر فاکتور بگیریم(چون نمیتونم به قلم بیارمشون واقعا) میرسیم به امروز...
بالاخره اسمشو فهمیدم... فقط بد جایی و بد جوری فهمیدم... پایین خبر فوتش !!!
میگن پویا از بالای قلعه ی بابک افتاده :((
اصلا از اون موقع یه حالیم ...
همینطوری پوکر فیس تو خونه راه میرم اینور اونور...
نمیتونم این همه خبر فوت رو تو این سن هضم کنم ...
روحشون شاد
برچسب:
نویسنده: ستایش فدایی